|
|
|
|
|
توی یک غروب سرد بختمو سیاهی بست خنجر دستای تو منو از شاخه شکست شد جدایی بینما بین من با لا له ها در عزای رفتنم شد سیاه رخت گل ها شد جدایی بینما بین من با لا له ها در عزای رفتنم شد سیاه رخت گل ها باغچه ها ناله کنون غنچه ها پر پر زنون لاله ها بی همزبون دلاشون یه پارچه خون شد تنم اسیر تو توی یک دیار دور نفسم تو دست تو غنچه ها سنگه صبور شد تنم اسیر تو توی یک دیار دور نفسم تو دست تو غنچه ها سنگ صبور شد جدایی بین ما بین من با لاله ها در عزای رفتنم شد سیاه رخت گل ها شد جدایی بین ما بین من با لاله ها در عزای رفتنم شد سیاه رخت گل ها من و باخودت ببر ببرم به دشت دور به نهایت نیاز توی دشت آرزو شد تنم اسیر تو توی یک دیار دور نفسم تو دست تو غنچه ها سنگه صبور شد تنم اسیر تو توی یک دیار دور نفسم تو دست تو غنچه ها سنگ صبور شد جدایی بین ما بین من با لاله ها در عزای رفتنم شد سیاه رخت گل ها شد جدایی بین ما بین من با لاله ها در عزای رفتنم شد سیاه رخت گل ها جهانگیر صبری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 0:43 توسط دلشده
|
|
||